تبليغاتX
وبلاگـــی با مضمون عاشقانه

 

سلامی در آغاز یا آغازی با سلام، یک کلام سلام ! (حال کردین سه سلام توی یه جمله)

 

زندگی نامه عمو مرتضی (بخش اول : کلیات)                         

اینجانب مرتضی یوسفی (متخلص به عمو مرتضی) متولد دهم شهریور ١٣٦٣(بنا به روایتی)ویکم سپتامبر1984(بنا به حکایتی)صادره از طهرا ن (نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم تهران رو با این "ط" بنویسم) ساکن همدان(به علت موقعیت شغلی پدرم )پس از گذراندن دوره های ابتدایی و راهنمایی، در مقطع متوسطه در رشته علوم تجربی(که البته همه اش به اصرار مدیر مدرسه شد که تو نمره هات خوبه ، خر نشو ! بیا برو رشته ریاضی فیزیک . ومن با هزار زور و بلا ، بین بد  و بدتر به حکم عقل قد نخودم بد رو انتخاب کردم . خیلی دوست داشتم برم رشته انسانی . عاشق ادبیات فارسی ام . یه چند تایی قصه هم نوشتم و یه سال توی دبیرستان های استان نفر اول مسابقات قصه نویسی شدم[ [حالا که چی ؟ !] ] )تحصیل کردم . پس از اخذ مدرک پیش دانشگاهی، همون سال کنکور دادم (81 ) و زمین شناسی دانشگاه بو علی سینا همدان قبول شدم (خیر سرم ) . با اجازه گل شما همین شهریور ماهی که گذشت  درسم تموم شد (البته با یکی از اساتید صحبت کردم که یکی از نمره هامو نگه داره ، که فعلا نبرنم سربازی. یه چند روزی توی شهر چرخیدم ببینم یه کاری مطابق با رشته ام میتونم پیدا کنم . دیدم نه بابا از این  خبرا نیست! با خودم گفتم من که چند ساله علاف شدم ، می شینم امسال مثل بچه آدم درس می خونم . شاید ارشد یه جایی قبول شدم و رفتم سر کار (که البته همین الانش هم حسابی سر کارم) . عرضم به حضور گل شما که آقا جونم کارمند وزارت نیروست. به شرافتم قسم در تمام طول عمرم آدمی به ساده لوحیش ندیدم. پاک و زلال مثل برف (نه مثل شیر برنج یا شاید هم پشمک ). مادرم هم خونه داره . یه لر اصیل که من خیلی بهش افتخار میکنم. یه خواهر دارم که دو سه سالی از خودم بزرگتره "کارمندی در آشپزخانه ی منزل ماست".یه داداش هم دارم (بهروز ) که سه سال از خودم کوچکتره . و دانشجوی رشته ی ریاضی کاربردیه ! دوست داشتم بیشتر بنویسم ، ترسیدم زیاد بشه حوصله تون نگیره بخونیدش . توی پست های بعدی اگه عمری باقی بود راجع به آرزوهام و اهدافم توی زندگی براتون مینویسم ( البته اگه تا اون موقع نظرم عوض نشه). سخن بسیار است و وقت کم و امکانات کمتر.

سایتون کم نشه . یا علی مدد . یا هشت(ع) ....

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در یکشنبه 28 آبان1385 0:30 |
 

 

تو ای عشق و ای تمام وجودم

تو بود و نبودم

فدای رخ تو ‌‌. همه عالم

یکدم بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا

ای تمام امیدم

تو صبح سپیدم

ز نرگس چشمت بنگر چه کشیدم

بنگر مرغ لب بسته منم

دل شکسته منم

تا سحر بیدارم

سر به زانو دارم

از تو دارم ای گل هر چه که دارم

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در پنجشنبه 25 آبان1385 23:14 |

   د و کس کمر مرا شکستند:                         

 

جاهل مقدس مآب و عالم بی بند و بار.                                                      

                             امام صادق (ع)

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در پنجشنبه 25 آبان1385 21:1 |
خدایا

در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.

 

خدایا

مرا در برابر آنان که به قصد عذاب به ایمان مشهورشان کرده ای. کافرترین خلق قرار بده.

                                                                                         دکتر علی شریعتی

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در دوشنبه 22 آبان1385 1:32 |
يا تو با درد من مياميزي

يا من از تو دوا مي آموزم

در جهان كس نبود استاد وفا

پس وفا از وفا بياموزم........

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در چهارشنبه 17 آبان1385 1:48 |

 نمي دونم چرا اين شعر  رو نوشتم. ولي مطمئنم كه ديگه

 

ا ز اين چرت و پرت ها نمي نويسم...(يعني سعي مي كنم)          

 

                     خيالاتي

 

غرقم هميشه در خوشي و پول و جاه و مال ، البته در خيال

 

داراييم رسيده به ميليارد ها ريال ، البته در خيال

 

يك بنز دارم و دو سه تا پاترول و سمند ، گويم مرا كم اند

 

يه قصر با شكوه وپر از حشمت و جلال ، البته در خيال

 

ديدست هر كسي دهنش باز مانده است ، تحسين نموده است

 

ويلاي بنده را كه خريده ام در شمال ، البته در خيال

 

مبهوت گردد آن كه بيند مرا دمي ، چون هيچ آدمي

 

همتاي بنده نيست به زيبايي و جمال ، البته در خيال

 

بازوي كس به قوت بازوي بنده نيست ، مشتم عجب قوي است

 

با مشت هر كه را  زدم يافت ارتحال ، البته در خيال

 

تا چند ماه به هر طرفي مي زنم سري، هر بار كشوري

 

گاهي هلند و گاه سوئد و گاه پرتغال ، البته در خيال

 

چيزي كه كار و شيوه هر روز "مرتضي" است، تفريح وگردش است

 

باشد هميشه زندگي من بدين روال، البته در خيال

 

اين هم سعادتي است كه بي هيچ منتي، بي خرج و زحمتي

هر دم رسم به آرزويي تازه و محال البته در خيال.

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در یکشنبه 14 آبان1385 2:14 |

يكي دو سال پيش توي دانشكده يكي از علماي زمين شناسي (هادي) يه شعر قشنگي گفت

 

امروز به دست نوشته هاي گذشته نگاه ميكردم كه يه دفعه چشمم بهش افتاد. اميدوارم

 

خوشتون بياد .

 

 گفتگوي حكيمانه من و درس

 

با تو اي درس شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه شب خيره شدم ، ثانيه اي چشم نبستم

 

شوق يك نمره بيست تا پديدار شد اندر رخ زردم

 

باز افزود دو صد درد به دردم

 

ياد آمد كه شبي با تو در اين خانه نشستم

 

اولين بار در آن ترم كه رسيد يك جزوه به دستم

 

جزوه را مرتبه ها باز همي كردم و بستم

 

يادم آمد تو به من گفتي از اين بيست حذر كن

 

لحظه اي چند بر آينده نظر كن

 

آه ... آينده براي تو گران است

 

تو كه امروز به يك بيست اميدت نگران است

 

باش فردا كه دو پايت پس استاد دوان است

 

تا فراموش كني چندي از اين نمره حذر كن

 

با تو گفتم حذر از بيست ندارم

 

حذر از نوزده هرگز نتوانم ، نتوانم

 

اشكي از چشم فروريخت

 

نوزده ناله تلخي زد و بگريخت

 

هجده آهسته از افكار من آهنگ سفر كرد

 

هفده از خانه اميد من آرام گذر كرد

 

شب و سرما ، من و ترس

 

همه دل داده به يك شانزده از درس

 

روز اول كه به صد شوق ز كنكور گذشتم

 

شاد و خندان سوي خانه دويدم

 

خويش را عالم اين دهر بديدم

 

تو به من پند بدادي ، نشنيدم، نشنيدم

 

باز گفتم كه تو آساني و من عالم دهرم

 

مي توانم كه بگيرم زتو من پانزده آسان

 

يادم آمد كه از اين صفحه به آن صفحه پريدم

 

سوي هر درد كه رفتم به دوايي نرسيدم

 

پاي در خواب كشيدم

 

صبح شد زير پتو آن شب وشبهاي دگر هم

 

نگرفتم دگر از درس خبر هم

 

نكند يازده بر بنده گذر بار دگر هم

 

با  ده اما به چه حالي من از اين ترم گذشتم.

 

 

اميدوارم كه مرحوم فريدون مشيري منو ببخشه.

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در پنجشنبه 11 آبان1385 8:0 |

دوستان خوب وياران صميمي؛ سلام

 

 متن زير را چندي پيش در مجله موفقيت خواندم. وتاثيرات زيادي در زندگي من ايجاد

 

كرداميدوارم كه براي شما نيز مفيد واقع شود. خواهشمندم در صورت تمايل به

 

مطالعه،آنرا دقيق بخوانيد ! اسفند ماه امسال كنكور كارشناسي ارشد دارم. تنها 4 ماه باقي

 

مانده است و من 10 روزي مي شود كه اصلا درس نخوانده ام. والان خيلي استرس

 

دارم. تصميم گرفتم كه جبران  مافات كنم .  به  همين دليل ممكن است در يكي دو  

 

هفته  آينده كمتر وقت كنم  مطالب  را Up  to  date  كنم.اگر شما هم مثل من نگران

 

زندگي هستيد توصيه مي كنم حتما متن زير را  بخوانيد . نظرات فراموش نشود .

 

دوستدار شما : عمو مرتضي

 

 در كوچه باغ هاي بي قراري

 

چشماتو ببند . صداي باد رو بشنو . صداي خش خش برگ ها رو . صداي دورگرد محله

 

رو . صداي  سوت كتري . صداي به هم خوردن  ظرف ها . صداي اذان ظهر . صداي  

 

يه تصنيف قديمي كه از راديو پخش ميشه. صداي نفس هاتو بشنو . تو روي يه صندلي

 

راحتي نشستي .   به اين تصاوير نگاه كن. حالا آروم آروم خودتو محو كن.چه اتفاقي

 

ميفته ؟ اتوبوس در حال حركته . مسافرا همگي بيدارن.يكي جدول حل ميكنه . يكي

 

تخمه ميشكنه . يكي خيار پوست گرفته رو به ديگري تعارف ميكنه. راننده از توي آينه به

 

پشت سرش نگاه ميكنه. تو به جاده  خيره شدي . درختا در حال عبورن . رود خونه در

 

جريانه! نمي ايسته ! تو در حال عبوري ،چشماتو ببند .  بخواه كه محو بشي . چه اتفاقي

 

ميافته ؟!  قلم روي كاغذ مي ايسته . يه لحظه مكث كن فقط يه لحظه ! چه اتفاقي مي

 

افته؟حالا محو شو. ناپديد شو هيچ حجمي رو اشغال نكن . در فضاي نا مريي بمون تا

 

وقتي كه گفتم .وقتي تو محو بشي . جاي خاليت معلومه . مدتي عزيزانت به دنبالت

 

ميگردن. تا عاقبت ازجست وجوي تو نااميد بشن . تا باور كنن كه تو راستي  براي

 

هميشه رفته اي !  اما وقتي تو با اختيار خودت محو بشي مي توني تجسم كني كه بعد از

 

تو چه پيش خواهد اومد. مي توني تجسم كني  كه بعد از توچه پيش خواهد آمد كه بعد

 

از تو چي پيش خواهد آمد .  مي توني به خيلي جاها سرك بكشي. ميتوني خودتو شناور

 

كني و به هر كنجي سر بزني. به محض ايتكه تونستي غيببشي ناگهان همه چيزهاي بي

 

اهميت در نظرت فرو مريزند و همه چيزهاي مهم، خودشونو بهت نشون مي دن.! وقتي

 

محو ميشي اولين تاثير بر روان تو، اين گونه خواهد بود كه زمان به مرور ، اندوه جاي

 

خالي تو رو، با صبوري و شكيبايي ، پر ميكنه . دومين تاثير زماني بر تو وارد مي شه كه

 

مي بيني واقعيت ها به قدري ملموس و زنده ان كه به تو مي آموزن كه بهتره خيلي از

 

رنج ها  رو فراموش كني، و ديگران به مرور رنج دوري از تو رو از ياد مي برن و تو به

 

خاطره اي عزيز  تبديل مي شي. سومين تاثير زماني است كه مي بيني بدون تو چرخ

 

گردون همچنان مي گرده وابرها همچنان مي بارن و خورشيد هر روز مي تابه و ماه مياد

 

و ميره . بعد از تو اتوبوس به مسير خودش ادامه ميده ، مسافرا  هر كدوم به سمت مقصد

 

مورد نظر پيش ميرن و  رودخونه  همچنان در حال عبوره و باز نمي ايسته ! و كتري

 

همچنان در نقطه جوش سوت مي كشه! زندگي رفيق رسم خودشو داره. زندگي با

 

طبيعت همراهه! طبيعت با نشانه هاش به ما يادآواري كه فصل ها رو جدي بگيريد! وقتي

 

ماه به ماه فصل ها در تغييرن ، چطور ما بي تفاوت به لحظه هايي كه در گذرن، مي

نگريم . اين لحظه ها با جان ما چه كردن ؟ !وقتي لحظه ها تا به اين حد كوتاهن . وقتي

 

هيچ لحظه اي براي ادراك بيشتر ما نمي ايسته و همواره در حال گذ ره  ، ما حق نداريم

 

بايستيم! اگر نتوني در لحظه هاي زندگيت سرشار از بودن باشي، زماني كه مقذر ميشه كه

 

تو ، محو بشي، مي بيني تو در طول سال هاي عمرت، زندگي نكرده اي، بلكه همواره

 

اسير توهم بوده اي.تو در تمام روزهاي زندگيت غايب بودي و از زنده بودن لذت نبرده

 

 اي! تو قادر نبودي  لحظه ها رو در همون رو در همون پيمانه هاي كوچك سر بكشي و

 

حالا پيمانه هاي  تو  خالي اند و به انتها رسيدي . نتونستن يعني غايب بودن و غايب

 

بودن بودن يعني از بودن تهي شدن  .يعني مرگ اختياري! بودن، يعني كشف حواس پنج

 

گانه ات . احساس لمس كردن ، فهم شنيدن، شوق ديدن، طعم چشيدن، عطر بوييدن ،

 

اگر حواس ما با ما همراه شدن، ما در ارتباط بي واسطه با هستي، يگانه ايم. پس كاري

 

رو انجام بده كه از انجام بده كه از انجام دادن آن احساس لذت مي كني . وقتي در

 

انجام كاري  شادماني و احساس  نشاط مي كني تو با آن كار به  وحدت  و يكپارچگي

 

ميرسي و اين اتفاق باعث ميشه، تو در لحظه هايي كه مشغول انجام كار مورد علاقه ات

 

هستي، حاضر باشي . حضوري در ما هست كه از طريق عمل كردن بي واسطه، ابراز

 

ميشه . عمل براي عمل. اگر مشغول خوردن هستي و از اين عمل لذت نمي بري، فورا

 

متوقف شو! اگر سيگار ميكشي و از اين كار لذت نمي بري، سيگارت را خاموش كن.

 

وقتي از انجام كاري لذت ميبري تو در آن كار حاضري ، حتي اگر در خواب باشي،

 

خوابيدن تو حضوري تمام دارد . ولي  اگر از كاري لذت نمي بري تو در عمل غايبي و

 

مي بايست از ادامه آن كار خودداري كني . در لحظه زندگي كردن دشواره! چراكه نياز

 

به تمام نيرو و توجه تو داره. اما توجه ما، هميشه به گفتگوي دروني ماست. به تفسيري

 

كه از هر پديده در ذهن داريم. اگر از همين لحظه شروع كني، مي بيني كه هميشه نقطه

 

شروع سخته ولي اگر ادامه بدي، آسونه! وقتي داري منو ميخوني، از خودت بپرس آيا از

 

خوندن اين متن لذت ميبرم، اگر نميبري بي خيال اين صفحه شو. اگه با نوشته هاي متن

 

همراه نباشي يعني تو غايبي، وقت تلف نكن. برو سراغ كاري كه  مي توني توش  با تمام  

 

وجود حاضر باشي . جايي باش كه حضورت هست .  من و تو  با حضورمون در هر

 

ساحتي از هستي، به بودن امتداد ميديم. حجم هستي رو بزرگتر ميكنيم. ولي وقتي غايبي

 

، حجم رو تهي ميكني ، خطي رو كوتاه ميكني، و انرژي حياتي رو حروم مي كني. وقتي

 

نتونيم نقشي رو كه براي اون خلق شديم ، وجود ما هميشه سرگشته و سرگردون به دنبال

 

 تكه تكه هاي گمشده اش مي گرده ، يكپارچه نيست ، نمي تونه با هر آنچه پيرامون

 

اوست   به وحدت برسه . احساس پوچي و بي قراري ميكنه . اين حالت از يكپارچه

 

بودن را تنها در  عشق ميتوان تجربه كرد  . وقتي عاشق شدي معشوق در ظلمت وجودت

 

شمعي رو روشن ميكنه ، اون وقت تو مي بيني در بطن تو كسي هست كه تو معجزه

 

حضورش رو احساس نكرده بودي .   از اون  لحظه به بعد هر عملي كه از تو سر مي      

 

 زنه ، توام  با شور و شعف و لذت  وصف ناپذيره خوردن سيب برات معني داره .  

 

 تماشاي دو تا پرنده روي يك شاخه بي تاب توجه تو رو جلب مي كنه رنگ ها رو

 

شفاف تر مي بيني. صداي باد رو در ابتداي صبحگاه ميشنوي . صداي عبور لحظه ها رو

 

با ساعت انتظار مي شنوي .صداي ضربان قلب مشتاقت رو ، در لحظه ورود يار به آستانه

 

ديدار مي شنوي . دستهات مي لرزن . چشمات مهربون تر از هميشه، به هر پديده اي مي 

 

- نگرن . آره رفيق !  عشق تو رو به پاره پاره هاي تن وصل مي كنه. هر وزشي عاشق

 

رو بيدار مي كنه ! انگار همه هستي نغمه هاي عاشقانه دل تو رو مي خونن . هر شاعري

 

 براي احساس تو شعر مي گه! هر نوايي احساس ناشناخته تو رو كشف ميكنه . هر نقاشي

 

نقش خاطر تو رو رسم  ميكنه . و تو در اين يكپارچگي ، احساس وجد و سرور ميكني .

 

عاشق حضوري مدام در لحظه هاي زندگي داره حواسش شش دانگه !  روحش بيداره !

 

كوكه كوكه! در واقع معشوق چيزهايي رو كه تو در وجودت گم كرده بودي ، پيدا

 

ميكنه. احساساتي رو كه تو فراموش كرده بودي رو به يادت مياره و تو درهمان لحظه

 

يكپارچه شدن ، همون طور كه در تصوير معشوق مفتوني   ، عاشق هستي خودت هم

 

هستي. تو در وجودت جواهري مي يابي كه تو رو شيفته و مفتون ميكنه در حقيقت ما هم

 

عاشقيم و هم معشوق. و اين يگانگي حالتي از تجربه لذت به اوج رسيدن روبه ما مي

 

چشونه  و اگر ما در اين مسير گمراه تصوير  معشوق  نشويم ، همواره  قادريم  اينحالت

 

جذبه را همواره در درون خود حفظ كنيم . اگر تونستي در هر عملي هر به  يكپارچگي

 

برسي تو  همواره حضوري مدام در هستي خواهي داشت . و هستي تنها براي حاضران

 

رمز و رازهايش را خواهد گشود . در آن لحظه ناب ، هر چه غير از اوست محو ميشه و

 

تو حق را در درون خودت مي يابي و احساس لذت بخش انسان بودن را مي چشي.

 

وقتي سبكبالي رو تجربه كردي. وقتي طعم حضور  رو ، با روحت چشيدي. وقتي عظمت

 

يگان شدن با هستي رو، درك كردي، ديگه حاضر نيستي در لحظه هاي زندگي غايب

 

 باشي.  اي خاطره اولين روز خلقت، اي اولين نگاه آشنا، وقتي كه غريب بودم . اي جان

 

پنهان شده در من ، من حاضرم .  منو در خودت حل كن ! وقتي به من فرمان دادي كه

 

هست شو ! يك لحظه حضور، باعث شد كه هست شوم. اما يك عمر غفلت منو غيب

 

كرد. حالا ميخوام اين فرمان رو از درون صادر كنم و به خودم بگم كه حالا.. ....هست

 

شو!   ساده ترين راه  براي ابراز سپاسم به درگاه تو ، اي حضور مقدس هستي بخش !  

 

 بودن در همين لحظه ايست كه در آن شناورم. به تو نگاه ميكنم و از تو نيرو ميگيرم. در

 

انتهاي من تو حاضري و در ابتداي تو، اين منم كه حضورم. تنها در حضور تو من

 

حاضرم.مثل آينه كه به تصويري كه بر جانش مي تابد.معني ميشود.تا تصاوير نباشند، آينه

 

 بي معناست. وتا آينه نباشد، چگونه ميتوان خود را شناخت . در لحظه هاي زندگي ،

 

حضور را شكار كن . هر عملي را هر چند كوچك به گونه اي انجام بده كه انگار مهم

 

 ترين كار در هستي است . هر روز خودتو حاضر ، غايب كن. ا گه از لحظه هات

 

خرسندي و احساس رضايت مي كني، تو حاضري ! و در غير اينصورت تو  غايبي !  

 

گاهي به اختيار غايب شو . تا اهميت بودن تا نبودن برات آشكار بشه . حالا مي توني   

 

همراه من !  حاضر شي . به صداي خنده بچه ها گوش كن . چقدر اين لحظه تو زيباتر

 

شده اي  به اتوبوس نگاه كن كه حالا به مقصد رسيده است، چقدر احساس سبكبالي مي

 

كني.چمدان در دستانت به تو يادآوري مي كند كه تو هنوز هستي و مي تواني از سفري

 

كه پيش رو داري لذت ببري ! حالا...مي توني دوباره شروع كني. شاداب تر از هميشه.با

 

 احساسي لبريز ا ز بودن، انگارامروز مهم ترين روز زندگي توست. صميمانه، گرم  وپرشور بگو:                

 

 

ياد خدا آرام بخش قلبهاست، وحالا چشم هايت را براي هميشه باز كن.

 

 

                                           ا ز: هله پتگر

                                                                                                                                    

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در سه شنبه 9 آبان1385 0:35 |

          

          باز... دل من كرده هواي كوي دلبر

 

           باز... ميزنم ديوونه وار به سيم آخر

باز بوي ياورم خاكستري است.

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در یکشنبه 7 آبان1385 0:45 |
شاید این جمعه بیاید شاید

                             پرده از چهره گشاید شاید...

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در جمعه 5 آبان1385 13:42 |

آب از دستش نميچكه

آب از سر چشمه گله

آب از آب تكان نميخوره

آب از سرش گذشته

آب پاكي روي دستش ريخت

آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم

آب را گل آلود ميكنه كه ماهي بگيره

آب زير پوستش افتاده

آب كه يه جا بمونه، ميگنده

آبكش و نگاه كن كه به كفگير ميگه تو سه سوراخ داري

آب كه از سر گذشت، چه يك ذرع چه صد ذرع ـ چه يك ني چه چه صد ني

آب كه سر بالا ميره، قورباغه ابوعطا ميخونه