به نام خدای مهربان
این فصل را بامن بخوان باقی فسانست
اسم من ابراهیم معروف به ابی کلانتر.متولد ۲۳ آگوست سال ۱۹۸۳ از تگزاس.
دوران کودکی خود رابا تیرکمان بازی در مزارع سرسبز تگزاس آغاز کردم.پس ازمدت کوتاهی به واسطه مهارت بالای خود در این حرفه توسط مادر بزرگم(مادام لورا) کشف شدم.از آنجایی که پدر بزرگ اینجانب یکی از سرمایه داران بزرگ تگزاس در زمینه پرورش گاوهای وحشی واسلحه سازی بود توانستم بدون گذراندن دوران مقدماتی وراهنمایی وارد دوران متوسطه آن هم ازنوع نظام قدیم شوم(البته فکر نکنید از بند پ استفاده کردما نه. چون هوش بالایی داشتم!!!!! اگه باور ندارید میتونید از مادربزرگم بپرسید). خلاصه دوران ۴ ساله high school رابا درجه عالی در دروس مورد علاقه(تنظیم خانواده و ورزش۱و۲) بدون استفاده از تک ماده(فقط در نمره انظباط اونم بخاطر گوش مالی دوسه تا بچه پرو) گذراندم.پس ازچندی به اصرار زیاد پسر خاله دایی پدرم که تنها سیکل دار خاندان بزرگ کلانترها بود خود رابرای دخول به تحصیلات مکمل ساختم.از آنجایی که آین قرطی بازیها تو خون آلوده هیچ کلانتری پیدا نمیشه از شما چه پنهون با بخشیدن ۴ گاو وحشی از مزرعه پدر بزگ به رئیس سازمان سنجش وقت تگزاس به صورت مقوله زیر میزی توانستم این امتحان پراُسترس را(به قول عمو مرتضی!!!) پشت سر گذارم.پس از ورود به university...(ادامه داستان را حتما بخوانید)

اولین نشان کلانتری که به پاس خدمات
کریستف مکاروی(پدر بزرگ ابی کلانتر) شایسته ابی کلانتر به خاطر دستگیری
دالتونها به وی داده شد!!!!!
................................................................................................................................
به تماشا سوگند. و به آغاز کلام. و سلام...
سلامی بر آسمان آبی اندیشه ات. و درود بر بیکران ترین قلب سپیدت.
همه ی سخنانم از تو ، با تو و برای تو است.دوست با صفای من، هر آنچه که مینویسم ، تمام آنچه است که برا ی شاد دیدن تو میخواهم. همین....
پارسال نزدیک امتحانات ترم دوم بود. سر یه قضیه ای (که اصلا یادم نمیاد چی بود) خیلی کرخت بودم. تصمیم گرفتم شب برم خوابگاه دانشکده ی علوم، پیش دوستان عزیزم. اون شب توی خوابگاه یه اتفاق جالبی افتاد که تا عمر دارم یادم نمیره. تصمیم گرفتم که اونو برای شما هم بنویسم. البته یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم(طبق عادت همیشگی). ولی مطمئنم که خوشتون میاد. و اما اون اتفاق جالب انگیزناک اینه :
بهار بود و هوا گرم. و ما پنجره های اتاق رو باز کرده بودیم. و توی مثلا اتاق ، که عاری از هرگونه امکانات سرمایشی بود، داشتم از هوای لطیف یک شب بهاری و کشیدن یک عدد سیگار وینستون اولترا لایت که از حسن گرفته بودم لذت میبردم، که ناگهان یک فروند خفاش، فضای رمانتیک جمع رو برهم زد. و کلی باعث سرگرمی ما فرصت طلبان شد.خفاش بخت برگشته به رسم اجداد خود که در غارهای خفن زندگی میکردند ، این خوابگاه عهد بوقی را مناسب ترین مکان برای ادامه ی زندکی یافته بود. اما غافل از اینکه عده ای بیکار از خدا بی خبر ، منتظر چنین صحنه ا ی هستند. خفاش بعد از اندکی پرواز نمایشی و ایجاد ترس در بین بچه ها، بالاخره توسط یکی از شیر مردان دانشکده علوم، به کمک لنگه کفش ، در حین پرواز نقش بر زمین شد و به دست یکی دیگر از شجاعان افسانه ای علوم ، در یک نایلون زندانی شده ، وبعد از تشکیل دادگاه فرمایشی، به حبس در شیشه ی پر از سیانور و کوبیده شدن به در و دیوار و له شدن زیر مشت و لگد و بدتر از همه یک سال زندگی اجباری در خوابگاه علوم و استفاده از سرویس های بهداشتی آن محکوم شد . اما با اعتراض جمعی از هواداران حیات وحش ، مشمول عفو دادگاه جانوران در حال انقراض پناهنده شده به خوابگاه ، از قبیل موش و سوسک و مارمولک و ... قرار گرفت. و از آنجا که خوابگاهی ها ، تلخی دوری از خانواده را خوب درک میکنند . دلشان به حال خانواده خفاش بیچاره سوخت و آزادش کردند. ولی بعد از آن مثل سگ پشیمان شدند که مگر ما آدم نیستیم و چه کسی ما را از این زندان (خوابگاه بدون امکانات رفاهی و کولر و اتاق های خلوت و ...) آزاد میکند.
نویسنده : دوست کوچک شما ، عمو مرتضی
باز هم جمعه و امام زمان و ...
صبح بی رنگ تو بعداز ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو میگویند تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه ها میخواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
در هوای عاشقان پر میکشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد
شعر از دکتر قیصر امین پور
+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در چهارشنبه 22 آذر1385
12:59 |