تبليغاتX
وبلاگـــی با مضمون عاشقانه

 

من میگم آدم باید دلش پاک باشه.

 

من میگم چقدر خوبه که آدم همه رو دوست داشته باشه.

 

من میگم چقدر خوبه که آدم اصلاً دشمن نداشته باشه.

 

من میگم دروغ گو دشمن خداست

 

من میگم امام زمان حتماً یه روز میاد.

 

من میگم جمکران یه تیکه از بهشته.

 

من میگم تنها کسی که هشت رقمی دوستش دارم، امام رضاس.

 

من میگم مظلوم ترین موجود عالم خداست.

 

من میگم بدترین خصلتی که یه آدم میتونه داشته باشه، حسادته.

 

من میگم شتر خیلی قشنگه.

 

من میگم به کاکائو و حلوا ارده حساسیت دارم.

 

من میگم بهترین صدا، صدای خودمه. وقتی اسم و فامیل خودم رو به زبان میآرم.

 

من میگم یه زنبور عسل هیچ وقت شیره ی گل قالی رو نمیمکه.

 

من میگم پول چیز خیلی خیلی خیلی خوبیه.

 

من میگم چقدر خوب بود اگه منم میتونستم نقاشی بکشم.

 

من میگم بهترین رنگ ها قرمزه و بهترین فصل ها پاییز.

 

من میگم.....(.... اَه.... من چقدر حرف میزنم....)

 

نویسنده : عمو مرتضی

شما چی میگید!!! ( توی قسمت نظرات بنویسید)

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در چهارشنبه 29 آذر1385 1:30 |
                                                         به نام خدای مهربان                                          

                                              این فصل را بامن بخوان باقی فسانست

اسم من ابراهیم معروف به ابی کلانتر.متولد ۲۳ آگوست سال ۱۹۸۳ از تگزاس.

دوران کودکی خود رابا تیرکمان بازی در مزارع سرسبز تگزاس آغاز کردم.پس ازمدت کوتاهی به واسطه مهارت بالای خود در این حرفه توسط مادر بزرگم(مادام لورا) کشف شدم.از آنجایی که پدر بزرگ اینجانب یکی از سرمایه داران بزرگ تگزاس در زمینه پرورش گاوهای وحشی واسلحه سازی بود توانستم بدون گذراندن دوران مقدماتی وراهنمایی وارد دوران متوسطه آن هم ازنوع نظام قدیم شوم(البته فکر نکنید از بند پ استفاده کردما نه. چون هوش بالایی داشتم!!!!! اگه باور ندارید میتونید از مادربزرگم بپرسید). خلاصه دوران ۴ ساله high school رابا درجه عالی در دروس مورد علاقه(تنظیم خانواده و ورزش۱و۲) بدون استفاده از تک ماده(فقط در نمره انظباط اونم بخاطر گوش مالی دوسه تا بچه پرو) گذراندم.پس ازچندی  به اصرار زیاد پسر خاله دایی پدرم که تنها سیکل دار خاندان بزرگ کلانترها بود خود رابرای دخول به تحصیلات مکمل ساختم.از آنجایی که آین قرطی بازیها تو خون آلوده هیچ کلانتری پیدا نمیشه از شما چه پنهون با بخشیدن ۴ گاو وحشی از مزرعه پدر بزگ به رئیس سازمان سنجش وقت تگزاس به صورت مقوله زیر میزی توانستم این امتحان پراُسترس را(به قول عمو مرتضی!!!) پشت سر گذارم.پس از ورود به university...(ادامه داستان را حتما بخوانید)

Matlock Rose Texas SymbolsTexas Lone Star Desktop Sculpture Texas Symbolsاولین نشان کلانتری که به پاس خدمات

 کریستف مکاروی(پدر بزرگ ابی کلانتر)                                  شایسته ابی کلانتر به خاطر دستگیری

                                                                                      دالتونها به وی داده شد!!!!! 

    ................................................................................................................................

 به تماشا سوگند. و به آغاز کلام. و سلام...

سلامی بر آسمان آبی اندیشه ات. و درود بر بیکران ترین قلب سپیدت.

همه ی سخنانم از تو ، با تو و برای تو است.دوست با صفای من، هر آنچه که مینویسم ، تمام آنچه است که برا ی شاد دیدن تو میخواهم. همین....

پارسال نزدیک امتحانات ترم دوم بود. سر یه قضیه ای (که اصلا یادم نمیاد چی بود) خیلی کرخت بودم. تصمیم گرفتم شب برم خوابگاه دانشکده ی علوم، پیش دوستان عزیزم. اون شب توی خوابگاه یه اتفاق جالبی افتاد که تا عمر دارم یادم نمیره. تصمیم گرفتم که اونو برای شما هم بنویسم. البته یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم(طبق عادت همیشگی). ولی مطمئنم که خوشتون میاد. و اما اون اتفاق جالب انگیزناک اینه :

بهار بود و هوا گرم. و ما پنجره های اتاق رو باز کرده بودیم. و توی مثلا اتاق ، که عاری از هرگونه امکانات سرمایشی بود، داشتم از هوای لطیف یک شب بهاری و کشیدن یک عدد سیگار وینستون اولترا لایت که از حسن گرفته بودم لذت میبردم، که ناگهان یک فروند خفاش، فضای رمانتیک جمع رو برهم زد. و کلی باعث سرگرمی ما فرصت طلبان شد.خفاش بخت برگشته به رسم اجداد خود که در غارهای خفن زندگی میکردند ، این خوابگاه عهد بوقی را مناسب ترین مکان برای ادامه ی زندکی یافته بود. اما غافل از اینکه عده ای بیکار از خدا بی خبر ، منتظر چنین صحنه ا ی هستند. خفاش بعد از اندکی پرواز نمایشی و ایجاد ترس در بین بچه ها، بالاخره توسط یکی از شیر مردان دانشکده علوم، به کمک لنگه کفش ، در حین پرواز نقش بر زمین شد و به دست یکی دیگر از شجاعان افسانه ای علوم ، در یک نایلون زندانی شده ، وبعد از تشکیل دادگاه فرمایشی، به حبس در شیشه ی پر از سیانور و کوبیده شدن به در و دیوار و له شدن زیر مشت و لگد و بدتر از همه یک سال زندگی اجباری در خوابگاه علوم و استفاده از سرویس های بهداشتی آن محکوم شد . اما با اعتراض جمعی از هواداران حیات وحش ، مشمول عفو دادگاه جانوران در حال انقراض پناهنده شده به خوابگاه ، از قبیل موش و سوسک و مارمولک و ... قرار گرفت. و از آنجا که خوابگاهی ها ، تلخی دوری از خانواده را خوب درک میکنند . دلشان به حال خانواده خفاش بیچاره سوخت و آزادش کردند. ولی بعد از آن مثل سگ پشیمان شدند که مگر ما آدم نیستیم و چه کسی ما را از این زندان (خوابگاه بدون امکانات رفاهی و کولر و اتاق های خلوت و ...) آزاد میکند.

نویسنده : دوست کوچک شما ، عمو مرتضی

 

باز هم جمعه و امام زمان و ...

 

صبح بی رنگ تو بعداز ظهر یک آدینه دارد

 

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

 

بی تو میگویند تعطیل است کار عشق بازی

 

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

 

جغد بر ویرانه ها میخواند  به انکار تو اما

 

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

 

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

 

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

 

در هوای عاشقان پر میکشد با بی قراری

 

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

 

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید

 

آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

شعر از دکتر قیصر امین پور

 

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در چهارشنبه 22 آذر1385 12:59 |

 موضوع عكس:شتر خسته

 تقديم به عمو مرتضي وتمام طرفدارانش

 ازطرف ابي كلانتر(كلانتر اول تگزاس)_ 

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در دوشنبه 20 آذر1385 8:21 |
سلام عمو مرتضی

یا هشت(ع)

تقدیم به دوستان به یاران به مردان آشنا به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم جهانیان پدیدار کردند.

عمو مرتضی کاش دلامون یه بار دیگه بشه خدایی.

                                                                                            دوست همیشگی عمو مرتضی

                                                                                          ابی کلانتر  ۱۸/۹/۸۵ ـ ساعت ۹:۴۵  

                                                                                           سایت دانشگاه تربیت معلم تهران 

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در شنبه 18 آذر1385 8:44 |

                

 

              باز هم جمعه و من و دلتنگی و امام زمان

 

خدایا خسته و دل شکسته ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در برابر طوفان حوادث، ناامید در برابرافق مبهم و مجهول، تنها، بی کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آ هنین حیات، دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی میکند، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربتکده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، و در عدم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.             

از کتاب جهاد و شهادت اثر دکتر مصطفی چمران

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در سه شنبه 14 آذر1385 11:47 |

هر کس بدون تلاش از خدا توفیق بخواهد . خود را مسخره کرده است.   امام رضوی (ع) 

 

 

                                           به بهانه میلاد حضرت یا هشت...

         من نیما هستم...(داستانی کوتاه به کوتاهی عمر من و تو)

 

من دوست دارم سریع وتند تند بروم سر اصل مطلب. به خاطر همین هم نمی دانم از کجا شروع کنم. اما شروع می کنم. اولین بار که دستم را بردم زیر شیر و یکهو آب لای انگشتانم فوران کرد، میخکوب شدم و با چشم های گشاد نگاه کردم به دوستم که کنارم ایستاده بود. نگاهم این طوری بود که یعنی میخواستم بگویم: "معجزه است. نه؟" دوستم دستم را کشید و گفت: چشم الکترونیکیه دیگه! مگه ندیدی تا حالا؟ یک نفس راحت کشیدم. اما عشقم شد این که دستهایم را زیر شیر با چشم الکترونیکی اش بگیرم و هی فکر کنم که امام رضا داره با معجزه ای آب خنک روی دستام می ریزه. این را هم بگویم که من آن روز  اصلاجلوی دوستم کم نیاوردم ویک قیافه ای گرفتم که یعنی خودم می دونم! اما از شما چه پنهان، من هر وقت که توی آن صحن های دلباز قدم میزنم، ناخودآگاه منتظر معجزه ای هستم.این هم گمان کنم به آن بیماری قدیمی بر میگردد. "بیماری تشنگی به معجزه". اما آنجا جایی است که احتمال اتفاق افتادن معجزه خیلی زیاد است، آن قدر که پر از انرژی دعاست و این که تو در شعاع روح یک آدم بزرگ هستی. برای همین من هر وقت انجا هستم، دل توی دلم نیست. یک کبوتر میاد و از کنارم رد میشه. فکر میکنم الان چیزی زیر لب میگوید و رد می شود. راه که میروم توی صحن، فکر میکنم الان یک فرشته دارد شانه به شانه من می آید و همین حالاست که دست بگذارد روی شانه ام و بگوید" هی وایستا ! میخوام یه رازی رو بهت بگم". بالاخره یک روز هم معجزه من اتفاق می افتد.یک روز که اصلا هواسم نیست، آن روز یک روز کاملا معمولی است. اصلا آن روز مشهد نیستم.توی شهر خودمان (همدان سیتی) هستم.توی خانه ی خودمان دارم صبحانه میخورم.گمانم دارم نان وحلوا ارده میخورم. نه از حلوا بدم میاد، باعث میشه موهای بدن آدم سیخ بشه!(حساسیت دارم).... یه کم مربای آلبالو دارم که نانم را میزنم توی شیرینی مربا و آلبالو ها را پس می زنم و با چای تلخ میخورم که تلفن زنگ میزند. گوشی رو بر میدارم. یک نفر دارد بلند بلند پشت گوشی گریه میکند. های های زار میزند و لابلای گریه اش کلمات مبهمی  شنیده میشود.من میخواهم بگویم "الو ؟ شما؟"اما به نظرم سوال بی مزه ای می آید. آخر او فقط بلند بلند گریه میکند و صدای من توی گریه او گم میشود.گوشی را به گوشم می چسبانم.او لابلای گریه های بلندش میگوید:"دیدی...؟ دیدی نیما...؟ دیدی بالاخره شفاشو گرفتی...؟" و باز گریه میکند. می خواهم بگویم من نیما نیستم. من عمو مرتضی هستم. نیما را هم نمی شناسم.میخواهم بگویم من برای شفای کسی دعا نکرده ام تازگی ها.او لابلای گریه میگوید"آخ نیما....نیما...بالاخره امام رضا جواب تو رو داد"دهان قفل شده ام را باز میکنم که بگویم خانوم اشتباه گرفتید که یهو بوق اشغال میزند و تلفن قطع میشود. شماره شان افتاده روی گوشی. میخوام زنگ بزنم و بگویم اشتباه گرفته اند. اما فکر میکنم تا وقتی گریه شان تمام شود ، صبر کنم.هنوز ننشسته ام سر سفره صبحانه که تلفن دوباره زنگ میزند. زود گوشی رو بر میدارم. خواهرم است.با صدای گرفته و لرزان میگوید:حالا بابا خیلی بد شده. رسانده ایمش بیمارستان. میخواد تو رو ببینه! زود بیا. هول میکنم گوشی از دستم می افته. نمی دانم چه طور حاضر میشوم.به پشت در که می رسم، یک لحظه چشمامو می بندم و دعا میکنم:" یا علی ابن موسی، بابامو از تو میخوام. فکر کن منم نیما هستم که به دعاش جواب دادی". توی بیمارستان دنبال پدرم میگردم. مادرم پشت در اتاق گریه میکند.اما من دلم روشن است. همانطور که شفای اولی را گرفتم، شفای این دومی را هم میگیرم!

نویسنده: لیلی شیرازی (با تغییرات اساسی از سوی عمو مرتضی)جا نم علی ابن موسی (ع)
+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در شنبه 11 آذر1385 11:45 |

  من از احوال پیروان خود در همه حال باخبرم. امام عصر (عج)

 

این فصل را با من بخوان، باقی فسانه است...........این فصل را بسیار خوانده ام،عاشقانه است.

 

زندگی نامه عمو مرتضی (قسمت دوم): اهداف و آرزوها

دوستان صمیمی و یاران همیشگی، سلام

نمی دونم چه طور شروع کنم یا از کجا بگم. شاید اگه قول و قرار های قبلیم از یک طرف و اصرار دوستان از طرف دیگه نبود، این صفحه رو سیاه نمیکردم !! یه آدم بزرگی ، یه جمله ای با این مضمون داره که میگه: ای کاش میتوانستم همه آنچه را که امروز به آن می اندیشم بنویسم، شاید فردا منکر همه ی آنها باشم. (نتیجه اخلاقی :  ..... نمیدونم .... شما بگید ؟؟). اولین آرزوی من"" دیدن ابرو کمونه"".آن وجود نازنین- امام زمانم- مهدی فاطمه. نمیدونم چرا هر کاری میکنم منو تحویل نمیگیره. احتمالا یه جای کارم لنگ میزنه.حالا کجاش؟؟ .... شاید همه جاش....این موضوع خیلی اذیتم میکنه. خیلی دلم شکسته..... ولی عیب نداره....

بشکست اگر دل من ، به فدای چشم مستت.......سر خم می سلامت، شکند اگر صبویی

بیایید بی خیال این موضوع بشیم فعلا.چون اگه بخوام راجع بهش بنویسم، یه سی چهل صفحه ای میشه.

از بچگی آرزو داشتم که یه شتر داشته باشم. یه شتر قهوه ای ماده.(چون شنیدم که شتر های نر خیلی شر و شور تشریف دارن). تازه شتر ماده شیر هم میده، که شتر نر نمیده. ( اگه نمیدونستید، بدونید! !) به به حسابشو بکنید شتر من لب کلفتش رو آویزون بکنه و دندون هاشو نشون بده و از دهنش کف بیاد بیرون ! ! ( حتما الان توی دلتون میگید این عمو مرتضی دیگه چه جور جانوریه ! ؟). ولی خوب چی کار کنم شتر رو دوست دارم و اگه یه روز امکاناتشو داشتم (منظورم از امکانات یه پول قلمبه س) یه لحظه هم در مورد خریدن شتر ترید نمی کردم . از این مطلب هم بگذریم که خیلی کار دارم امشب.خیلی دوست دارم دکترای تخصصی بگیرم توی رشته زمین شناسی (اونم توی گرایش چینه شناسی و فسیل شناسی). که البته قبلش باید فوق لیسانس قبول شوم.تقریبا از مرداد ماه که دارم واسه کنکور میخونم. البته رسما و به صورت حرفه ای از مهر ماه شروع کردم.خیلی دوست دارم تهران قبول بشم. چون هم سطح علمی بالاتری داره و هم چند تا از دوستای خوبم اونجا درس میخونن و از همه مهمتر میتونم در حین درس خوندن یه کاری هم پیدا کنم و اینقدر دیگه از آقا جونم پول نگیرم. به خدا دیگه ازش خجالت میکشم. تا کی بره کار کنه بیاد بریزه توی حلق من. بنده خدا پیر شده دیگه!! من گردن کلفت با 23 سال سن ، یه قرون پس انداز هم ندارم.خجالت آوره مگه نه؟؟؟تازه همین امروز فرداس که یه قبض کلفت تلفن هم بیاد در خونه. که همه اش از برکات وجودی عمو مرتضاس(متعلق به همه شما هستم. خواهش میکنم تشویق نفرمایید) من میخوام قبل از اینکه پیر بشم، پولدار بشم.... پول خیلی چیز خوبیه!!! باعث میشه آدم همیشه خوشحال باشه.اگه ÷ول داشتم سرپرستی چند تا بچه یتیم رو قبول میکردم(حالا که ندارم). وخیلی کارهای دیگه هم انجام میدادم. وشاید ادامه این مطلب رو بعدا بنویسم(قول نمیدم ها.... اون دفعه کچلم کردید)

خداحافظ همین حالا....

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در دوشنبه 6 آذر1385 22:39 |

 فروتنی و تواضع نعمتی است که مورد حسد قرار نمی گیرد.      امام حسن عسکری (ع)

 

اول همه سلام

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. واقعیت قضیه اینه که من توی زندگیم، صمیمیت رو بر احترام ترجیح میدم. چون به نظر من "صمیمیت یعنی احترام خودمانی". اصولاً من آدم رکی هستم و به واسطه این خصلت متاسفانه بعضی وقتا ، آدما  رو دچا ر  سوء تفاهم می کنم. پس اگه توی کامنت هایی که براتون میذارم ، رک و پوست کنده حرف میزنم، اینو به حساب حس صمیمیت بنده بذارید . نه خدای نکرده بی ادبی و چه میدونم..منتظرپست های بعدی من باشید که بد جوری میخوام بترکونم.

دست درازحضرت پروردگار به همراهتون . سایتون کم نشه. یا علی مدد . یا هشت (ع)....

+نویسندگان عمو مرتضی ، ابی کلانتر و ممد متال در جمعه 3 آذر1385 13:52 |